بیداری

سودا!
نویسنده : سپیده - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
 

آه! که تازیانه های رنگینت را

چه نیکو بر جانم می زنی

آن هنگام

که نسیم دل انگیز و نفرین شده ی خود را

می گسترانم

من

درد نگاهی نگران را در خود می پرورانم

و تو

چون ابلیسی خاموش

خاموش بر من می نگری

آتشم بزن!

تا بسوزم از این عشق بی فرجام

چون ساقه ترد و خشک

در درون خویش


 
comment نظرات ()
 
عشق - دورغ - ابدیت!
نویسنده : سپیده - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
 

عشق دروغیست بزرگ!

و من بزرگترین دروغ این دیار را وارث شدم!

تابیدم در آن!

غلطیدم در آن!

جان دادمش!

ساعت ها نگاهم را به دروازه ی این دیر سیاه

دوختم و لبخند زدم

حاشا! که زنده هستم من!

غافل که زیباترین تابوت شهر را

بر من تنیده بودند

پوشالی ترین زمزمه ها را شنیده بودم

مرگ بی همتا

به سختی

مرا فشرده بود

تلخ ترین نغمه ها بر من خوانده بود

که آی! عشق دروغیست بزرگ!

صورتی با خال های گوشتی برآمده!

جانوری که حتی وحشی نبود

چون مرموزترین خفاشان

شب هنگام آهسته و خونالود

تنم را بر پست ترین بالین ها

مکیده بود

تا به یادم آورد

که عشق دروغیست بزرگ!

خدایان معصیت های پنهان!

بیدار شوید

که اینک من ایستاده ام

تا فریاد برآورم

و سکوت زهرآگینتان را

در گلویتان خفه کنم

اینک ایستاده ام من

تا ریسمانی سازم از بند بند رگهایتان

بل بیاویزید حقه های کثیفتان را بر آن

دست شرارتان را

کوتاه کنید از تحمل من!

به پا خیزید رستاخیز است امشب!

شبی با هزار ساعت

و هر یک با هزاران شماته ی مواج لجن بسته

که هر کدام به هر تقلا

می پاچد حقیقتی چرکین را به صورتتان

که عشق دروغیست بزرگ!

بدانید و به خاطر بسپارید

که من مغرور و باشکوه

شما را

تا دروازه ی ابدیت

همراه خواهم بود

و آوازی یکنواخت

بر پیشانیتان خواهم سرود

که آری!

عشق دروغیست بس بزرگ!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
 

چشم هایم را می گشایم

در اسارت

در وحشت

به دنیا می آیم! 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 

این بار هم می گذرم

 و چون نسیم

 خود را به آغوش خود می آویزم!


 
comment نظرات ()
 
ترس
نویسنده : سپیده - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
 

آسان نیست که بگویم

می ترسم!

از تمنای پر پرواز

از جوشش بی رمق پرنده های مهاجر در تن

ترس در وجودم چون مذاب می گردد...

کاش سکوت سری به این جا می زد

و مرا در خود نگاه می داشت

تا آسوده می شد

این خیال بی فروغ

گاهی!

کاش مرا نمی خواندند

آه! کاش رها می شدم

رها شدنی ابدی

و دیگر هرگز

هیچ گاه

فرو نمی افتادم...

این چیست؟

از کجاست؟

در کدام خاطر پوشالین من لمیده است

که چون دلقکان هزارساله بر من می خندد

این کیست؟

که او را نمی شناسم

و شاید نمی خواهم که بشناسم

آری ! می ترسم!

من نه آوازخوانم

نه شاعر

نه دلگیر نه تنها

نه حتی سرمست

من نه آغوشم

نه خالی

نه باتو

نه تنها

کاری ندارم با آغاز

راهی ندارم تا پایان

این چنین تا کجا بپیمایم

این راه ناتمام را؟!

افسوس افسوس نمی دانم...

یا نمی خواهم که بدانم...


 
comment نظرات ()
 
دروغ بزرگ
نویسنده : سپیده - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 

پرواز های سرخ

از درون

زبانه می کشند

پنجه ها

به تمنای الماس هایت

بر درد بی کران تو خنجه می کشند

بر این مترسک های پوشالین

دیگر حتی کلاغ های سیاه زاغ

خنده نمی کنند

گودال های عمیق

دردها و آه ها را

به انگاره ای پوچ

مدفون می کنند!


دی شب دو باره خواب دیدم!

که اسب های خفته بر بالای بام ها

شیهه می کشند.

دی شب دو باره خواب دیدم!

که مادرم بر چشم های سیاه درشتش

سرمه می زند

من و کودکم می خندیدیم.

دی شب خواب دیدم

که سهراب می خندد...


من عجوزان سیاه باد کرده را

دیری است که می شناسم!

ای کاش می توانستم

ماه را به میهمانی چشم های سرخشان

داخل کنم

ای کاش می توانستم

صورتی شکوفه های بهاری را

در دیده های خاموش مخملیشان

که جان می گیرند گاهی

نمایان کنم

اما افسوس!

دختربچه ی روزهای احساس

در دروازه ی طلسم زده ی متروک

از سر دلتنگی

خوابید و مرد!

آن گاه که دختربچه

به خاک خفت

خاک نگریید

حتی آسمان انگار هیچ ندید

و باران نبارید

من نیز ندیدم!

می دانم تو هم ندیدی!

و ما نفرین شدیم تا این دروغ برزگ را

قرن ها و قرن ها با هم آواز کنیم.

ما باز هم می خواهیم آواز سردهیم

می خواهیم دست هایمان را

از پی هیچ

در گنداب های ١٠٠ ساله فرو بریم.

تا عروسک شکسته ای بیابیم!

تا نترسیم!

تا بمانیم!

از برای هیچ...


 
comment نظرات ()
 
زندگی
نویسنده : سپیده - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

باید گریست برای زندگی!

 باید ایستاد!

باید که زندگی کرد برای زندگی!

بسان درخت، سبز

بسان کوه های هاشور خورده، آبی

شاد به مانند شقایق وحشی

که می روید به هزار

و می ماند برای یک نگار

و گرم بود مثل ماسه های آفتاب خورده ی بی خیالی

تا بوده، همین بوده

تا بود، زندگی زیبا بود

و زیبا ستودنی

دریغا! که جز این نمی خواهم

جز این نمی توانم که بخواهم

سرشار می شوم از اوج

لبریز می گردم از سرور

در این شگرف چرخان

می غلطم در مدهوشی و بی هوشی

و پاس می دارم افق های بنفشه ی وجودم را!


 
comment نظرات ()
 
آزادی
نویسنده : سپیده - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
 

گاهی باید شکفت

باید که دریچه های زنگار بسته را

از میان سخت

بیرون کشید

باید که دل سپرد

ساده بود

ساده دید

باید که نگفت

تپش هزینه است!

باید که پرید

صاحبان زمان های بی نهایت

جلادان راهند

باید که گیسو فشاند

ولوله کرد

آواز سر داد

هلهله کرد

باید که ساده نگفت

قصه در این است

سرنوشت این است

ساده ساده ساده

غم انگیز و بی انگیز

قدم برنداشت

صدا زد

بسان فریادهای کولاکین

از میان سرسختی تندبادهای پاییزی

صدا زد

باید که پژواک را

در میان خواب آشفته اش

پرسید

من پرسیدم!

می خواهم باز هم بپرسم!

می خواهم تو هم بپرسی!

با هم بپرسیم!

ما لایق سبزیم

لایق سرودیم

بیا با هم بخوانیم

آواز آزادی را...

سپیده

 آذرماه ١٣٨٧


 
comment نظرات ()